خرید بک لینک

و من

معلم شدم.

افسوس که شیرینیش به کاممان ننشست.

عجب سالی بود امسال...

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 18:46

زمستان عزیزم سلام

۳۵ سالگی سلام

آمدنت خوش بادا!

آیا تو همان سالی هستی که مرا به آرزویم میرسانی؟!

من چقدر دوست میدارمت!

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: چهارشنبه 4 دی 1398 ساعت: 0:01

دو ماه سخت تمام شد، دوماهی که بیشتر لحظاتش با کتاب سپری شد، همه جا کتاب بود، از کابینت آشپزخانه تا گالری گوشی...

حالا قدر وقتم را خیلی بیشتر از قبل میدانم، بخودم قول داده ام نگذارم زندگی بیهوده هدر رود.

نتیجهء آزمون دیگر برایم مهم نیست، من مامور به وظیفه بودم و تلاش، حالا دیگر هیچ حسرتی ندارم، من تا جایی که در توانم بود برای رسیدن به ارزویم جنگیدم...

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1398 ساعت: 12:11

نوشتم همین الان، همین حوالی ولی نمیشه کپیش کرد.

آسمان چکه چکه میکند.

ماه ماه روی دور تند افتاده که برود...

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: شنبه 4 آبان 1398 ساعت: 13:34

به طرز عجیب و غریب و شدیدی از آمدن ماه مبارک رمضان پر از شور و شعفم.

ماه میهمانی با چنان میزبانش مگر میشود شور و شوق نداشت؟!

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: جمعه 20 ارديبهشت 1398 ساعت: 15:18

مرداد ماه تقریبا تنها ماهیست که هیچ رخدادی نه تولدی نه حادثهء نیک و بدی در زندگی۳۳ سالهام نداشته تا به امروز یعنی ۸ مرداد.

فارغ از نتیجهء نهایی آزمون استخدامی، تا به همینجا و قبولی در همین مرحله یعنی اینکه خداوند هیچگاه دیر نمیکند. حتی اگر در ظاهر ۱۱-۱۲ سال رسیدن به آرزویم به تاخیر افتاده باشد.

خدایا! چگونه شکرت گویم؟!

نیمه شب ۸ مرداد که ثبت شد ۹ام. اصلا مگر فرقی هم میکند؟

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 10:18

آه ای آرزوی دیرین من!

آیا روزی من به تو خواهم رسید؟

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 10:18

مهر آمد مثل قبل، اینبار غصهناکتر از تمام این سالها بودم طوری که حتی همسرم را رنجاندم... دخترکم نمیدانم ترس و دلهره از چه دارد؟! روز اول مهر را به خوبی آغاز کرر اما شب هنگام، از اضطرابی که من دلیلش رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 10:18

۱۷ ماه و ۵روزگی پسرک مادر! تو چنین بازیگوش چرایی؟! هیچ جای خانه نیست که ردی از تو در آنجا نباشد... باغچه که خاکهایش توی حیاط است... حیاط که دوچرخه ها وارونه افتادهاند... تراس که کفشها به پایین پرتاب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 10:18

کاش یکی هم یک روزی به من زنگ بزنه بگه: "آماده شو میخوای بری کربلا"

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 10:18

این شنبهها و سهشنبههای کلاسهای قرآن را دوست میدارم... و از سر گیری حفظ آیات الهی صرفا بخاطر علاقهء شدیدم به آن.

و آن پنجشنبه های انجمن خوشنویسان را نیز...

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:26

گفت: موسم فتح ایمان فرا رسیده است...بعد از گذشت ۳۹ سال هنوز هم میتوان چنین ادعایی کرد؟!  به گمانم شکاف عمیقی میان نسلی که انقلاب کرد و انقلاب باور بود با نسل کنونی ایجاد شده است. شاهدش سن و سال بیشترِ دستگیر شدگان اغتشاشات اخیر...پ.ن:محض خالی نبودن عریضهء بهمن ماه.برچسبها: روزهای۳۳سالگی+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۶ساعت 2:35&nbsp توسط منِ مادر  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:06

نه ماهگی به چشم برهم زدنی رسید، افسوس که زمان با سرعت در گذر است. کودک نه ماههمان حالا دیگر اگر چیزی روی بلندی توجهش را جلب کند با قدمهای آهسته و با کمک دیوار خودش را به آن میرساند. همچنان با خواهرش متفاوت از ما عشقبازی میکند، کافیست لبخندی بر صورت خواهرش ببیند تا فریادی از سر ذوق و از ته دل برآورد.پیش ازین تنها میتوانست از حالت نشسته به حالت چهاردست وپا برود ولی مدتیست توانایی عکس ان راهم بدست آورده است.وقتی چیزی توجهش را جلب کند؛ به حرکتش سرعت میبخشد و صدای تاپ تاپِ چهار دست و پایش که حاکی از سرعت گرفتن اوست، بگوش میرسد.علاقه بسیار دارد که به روی شکم بخوابد، گاهی خسته و کلافه پیشانیش را به تشکش میساید و خسته که میشود، سروقت من میآید و ترجیح میدهد به جای بالشت از من استفاده کند.گاهی بلند و رسا و زیبا در خانه آوا سر میدهد. اوایی ک گوش جانِ مرا مینوازد. دَدَ و با با هم میگوید. تشنه که میشود از لیوان آب میخورد بی انکه قطرهای آب سرریز شود و خودِ ریختن آب از کنارههای لبش نشانگر سیراب شدنش است.قطعات ریز بیسکویت و هر چیز دیگر را با دو انگشت شست و سبابه به ظرافتِ تمام، برمیگیرد و به دهان میگذارد.در طول روز خوابهای نیم الی یک ساعته دارد، در میان خوابش چشمانش را که میگشاید اگر در دیدرسش باشم که به خواب ادامه میدهد و گرنه راه میفتد که مرا بیابد. و معمولا اولین گزینهاش آشپزخانه اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 18:36

دیروز گذشت اما به سختی، امروز هم در گذر است آنهم سخت... با اینکه همیشه سعی کردهام زنی قوی و متکی به خود باشم اما نمیدانم چرا چنین وابسته یا دلبستهء توام. دستم نمیرود سماور را روشن کنم چون تو که نیستی کنارم چای بنوشی، مدام بغض دارم. مرا چه شده نمیدانم!

اسمان هم میبارد. هم شادم و هم غمگین...


برچسبها: همسرانه, روزهای۳۳سالگی
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶ساعت 14:36 توسط منِ مادر |

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 19:04

و اما تو ای دخترم! تو که نور امید در قلب منی، و در این روزهای سخت با بازگشتت از مدرسه به خانه مایهء قوت قلبمی؛ امشب که استیصال مرا در مشکل کوچکی که پیش آمده بود دیدی و بلافاصله از توی کمد برایم وسیلهء مورد نیاز را آوردی؛ به من ثابت کردی که در درک متقابل احساسات چقدر توانمند شدهای. و چقدر میتوانم به تو اعتماد کنم....❤برچسبها: مادرانه های من, پسرکم, روزهای۳۳سالگی, شش سالگی هاش + نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۶ساعت 15:13 توسط منِ مادر | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار رستگار تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 19:04

صفحه بندی