مهر
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:45
وقایع مدرسه را جایی دیگر نوشتهام که یادم بماند و میگذرم از دوباره نوشتنش... *** هر شب حدود ساعت ۲۳ شبهای تنهایی من شروع میشود، خودم میمانم و مغزی که گویی از صبح یخزده و منفعل بوده و حالا آخر شبی مثل گرسنهای که به غذا هجوم میبرد؛ میرود سراغ اندیشیدن و خواندن و نوشتن و برنامهریزی کردن و سروسامان دادن ...
پاییز
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:45
هر صبح حدود ساعت ۷ بیدار میشویم و هر کدام به نحوی در تکاپوییم. من ساندویچ دخترک را میپیچم و بقیه خوراکیهایش را در کیفش میگذارم و پدر و دختر برای رفتن آماده میشوند. گاهی متوجه پچپچهایشان میشوم که انگار نمیخواستهاند بیدارم کنند اما من بخاطر اینکه همه چیز مرتب باشد و اوضاع تحت کنترلم بیدار میشوم. نمونه...
شش ماهگی پسرکم
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:45
میخواستم از ویژگیهای ششماهگی پسرک بگویم که دیدم با یک جستجوی معمولی میشود به ویژگی مشترک تمام کودکان ششماهه دست یافت و پسرک ما هم از این قاعده مستثنی نیست. با تفاوتهایی اندک در هر کودک خلاصهاش میشود همان تلاش برای چهاردست و پا رفتن و دندان درآوردن و شناخت کامل اعضای خانواده و فوران شیرینی و قند و لب...
مادر
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:45
مادرم میگفت: چقدر خواب کنار کودک به هنگام شیردادنش شیرین و دلچسب بود و مرا خوش میامد... دیدم برای من هم شیرین و دلچسب است اما نه آنچنان که برای مادر، با آن لذتی که توصیف میکرد... و دریافتم تنها زمان استراحت مادر با وجود بچههای با اختلاف سنیِ دو سال و عدم امکاناتی چون پوشک بچه و ماشین لباسشویی و حتی ...
دخترکم
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:45
دستم به نوشتن نمیرود، و نمیدانم چطور و از کجا شروع کنم. نوشتن از او برایم دشوار است. اویی که هر روز و هر لحظه مادرانگی مرا به چالش میکشد. بچهها خیلی میفهمند، خیلی باهوشند، و از آنچه ما فکر میکنیم پیچیدهترند. در مواجهه با دخترکم به این نتیجه میرسم که در امر تربیت شکست مفتضحانهای خوردهام. کاستیهایم هر...
یکبوسه برای مادر
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:45
یک هفته تلاش برای بهبود روابطم با دخترم... برایم عجیب بود شب بعد از آن پست وقتی که همسرم از سفرکوتاهش به خانه بازگشت؛ دربارهء رابطه با دخترکمان صحبت کرد، مواردی را گوشزد کرد، و گفت فکر میکند در موارد خاصی نیاز به بازنگری اساسی در رفتارمان داریم، مهمترینش اینکه چاشنی جدیت در کلاممان و بخصوص در امر ون...
بابا
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:45
مگر آدم در زندگی چندبار شانس این را دارد که در فاصلهء چند سانتیمتریِ بابایِ جانش در حالیکه صدای نفسهایش گوش جانش را مینوازد؛ شب را به صبح برساند؟! پ.ن: به تاریخ ۱۶ آذرماه ۱۳۹۶ + نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ساعت 17:8  توسط منِ مادر |
به بهانه هوگه
-
تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 23:45
زندگی خیلی آرام در جریانه، من نشستم، پشتم گرمای بخاری رو حس میکنه، سمت چپ پسرم خوابه و صدای نفسهاش میاد. کمی اونطرفتر مرد خونه کتاب تو دستش داره، پاهاشو دراز کرده و رو هم انداخته، جلد کتاب رو میخونم تاریخ اندیشههای سیاسی در غرب، و سمت چپش دخترم خوابیده،یه عصر سرد پاییزیه، از بیرون صدای ماشینها میاد....
همهء انچه اینروزها میگذرد...
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 9:58
باید با او بیشتر بخندم، با هر بوسهای بر پسرک خودم را بدهکار دخترم میدانم به همان میزان و کیفیت. وقتی هر سه کنار همیم؛ هر دوشان را نوبتی میبوسم. مادر بهتری شدهام اما گمان میکنم هنوز نتوانستهام دخترکم را راضی کنم. گاهی او بمن درس میدهد و یادآوری میکند که چگونه مادری باشم. فهم و درکش را میستایم و همین،...
عطر خورشت کرفس
-
تاریخ: 1395/9/3 ساعت: 14:14
همین و دیگر هیچ... همین و دیگر ادامه...
سووشون
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 1:10
سووشون نام رمانی از سیمین دانشور نویسندهٔ نامدار چند دهه گذشته ایران است. نویسنده در این رمان زندگی فئودالی در زمان اشغال ایران از سوی انگلیسیها را به زیبایی به نگارش درآوردهاست. کاربرد برخی واژههای عامیانه شیرازی در متن گیرایی داستان را صد چندان کردهاست. یکی از ویژگیهای سووشون ساختار ساده و بیان رو...
پایان داستان
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 7:49
جهن گفت:_ کسانت اینجا هستند؛ پسرت را می خواهی ببینی؟ _ نه. _ زنت را چه؟ _ نه. _ مادرت؟ _ نه. _ چرا؟ قلب در سینه نداری؟ گل محمد لبخند زد. _ از چه می خندی؟ گل محمد پلکها فرو بست و گفت: _ از پا افتادن مرد... دیدنی نیست. کلیدر جلد 10، محمود دولت آبادی
دلپذیرترین قصه عمر یک زن
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 11:02
...بیش از دویست و هفتاد شبانه روز با دیگری در درون خود زیستن؛ نزدیکترین دیگری به خود، از خود، اما به هر جهت دیگری. صِرف گذر از چنین تجربه عاشقانه و دردناکی ست که می تواند نخستین محور اندیشه زن، همیشه و همواره همانا زنانگی او باشد. پس ثقل سرگذشتهای مکرر روند باروری تا انجام دردبار آن، چرا نباید دلپذی...
...
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 7:28
ابرهای عالم همه در دل من میگریند...
لوپوس؟؟!!
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 7:28
بیماری ای که تا همین یک هفته پیش اسمش را هم نشنیده بودم... اینروزها به اشک چشم هایم هم حساس شده ام، به پوست صورتم، به خشکی دهانم و مفاصل بدنم... و خوشبختانه هیچیک از علایمش را در خود ندارم. به جز مثبت شدن یک ازمایش لعنتی... اما هر چه که باشد حریف من نخواهد شد. پ.ن: جهت ثبت در جایی و بعدها خندیدن به ...
وضعیت سفید 2
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 7:28
گاهی هم نباید دست به دامان این مشاور و آن مشاور شد و هی کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفت، کافیست کمی صبور بود و کمی بی توجه... گذر زمان خیلی چیزها را حل میکند. دخترکمان خودش دستشویی میرود، ناخن هایش دارد بلند میشود(نشانه نجویدنشان)، دو ماه دیگر باید پیش دبستانی برود، نقاشی میکشد، خوب میخوابد، مهربان ا...
زندگی به وقت نیمه مرداد
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 7:27
وقتی ساعت حدود 1یامداد خواب از سر آدم پریده باشد؛ آنهم به خاطر خوابِ بد موقعِ بعدازظهر نتیجه اش میشود همین وبگردی و وبنویسی نیمه شبی...
ستار
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 7:27
...گفت: بگو ببینم تو پینه دوزی یا عیار؟ لبخندی آمیخته به شرم، چهره ستار را روشن کرد و تند از در بیرون رفت. بیش از این نمی خواست به خود مهلت رضایت از خویش، بدهد. این را آموخته بود که از خودرضایی، گاهی گامها را سست و چشمها را کم بین می کند. این را می دانست که میدان به چنین میلی دادن، چاهی است پیش پا ک...
صدای پای پاییز
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 7:27
شهریور هم آمد، ماهی که همواره برایم سرشار از احساسات متناقض بسیاری است، بخصوص این 5-6 سال اخیر که از درس و مشق و کلاس و مدرسه و دانشگاه فارغ شده ام...
بی طاقت
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 7:27
اندر احوالات این روزهایم